داستان کوتاه
داستان کوتاه گل برای مادر
میخواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی..فقط 75 سنت دارم، درحالی که گل رز 2 دلار میشود.
داستان تامل برانگیز دروغ های مادرم
این سخن را با جمیع کسانی می‎گویم که در زندگی‎اش از نعمت وجود مادر برخوردارند. این نعمت را قدر بدانید قبل از آن که از فقدانش محزون گردید.
حکایت نصیحت لقمان به فرزندش
پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟
داستان پر مفهوم و زیبای مسافرت 2 فرشته
زن و مرد فقیر، رختخواب خود را در اختیار دو فرشته گذاشتند.صبح روز بعد، فرشتگان، زن و مرد فقیر را گریان دیدند.
داستان جالب تاثیر یک رفتار خوب
بی اختیار قلبم به طرفش کشیده شد و بطرفش دویدم. در حالیکه به دنبال عینکش می گشت، ‌یه قطره درشت اشک در چشمهاش دیدم.
داستان کوتاه رقابت دو دوست با خرس
ا دیدن این خرس گرسنه هر دوی آنها پا به فرار می گذارند در حین فرار ناگهان یکی از آنها می ایستد و وسایل خود را دور می اندازد.
داستان جالب نقش زنها در پیشرفت شوهرشان
میگویند زنها در موفقیت و پیشرفت شوهرانشان نقش بسزایی دارند.
نامه آبراهام لینکلن به معلم پسرش
به پسرم یاد بدهید که همه حرف ها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می رسد انتخاب کند.
داستان کوتاه موفقیت از زبان سقراط
این راز موفقیت است! اگر همانطور که هوا را می خواستی در جستجوی موفقیت هم باشی بدستش خواهی آورد" رمز دیگری وجود ندارد.
داستان زیبای آیا شیطان وجود دارد؟
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم.
داستان پر احساس قلب زیبا
او با صدای رسائی اعلام کرد که : " صاحب زیباترین قلب دهکده می باشد " و سپس آنرا به مردم نشان داد .
داستان کوتاه تکه کاغذ بی ارزش
هیچ چیز معمولی نیست به شرطی که بدانی چه‌طور ازآن استفاده کنی. حال کمی از آن کاغذها را به من بده تا به شما نشان دهم منظورم چیست.
داستان جالب بدلیجات زندگی خود را رها کنید
نکته اخلاقی : بدلیجات زندگی شما چه چیزهایی هستند که سفت و سخت به آن چسبیده اید ؟!؟!
داستان تفاوت تکامل گیاه بامیو و انسان
در دومین سال سرخسها بیشتر رشد کردند و زیبایی خیره کننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود .من بامبوها را رها نکردم.
کودک مهربان و سگ علیل
.اونجا یه توله سگ لاغـــر رو دید که جثه اش از بقیه کوچیک تر بود و به دلیل این که یکی از پاهاش معیوب بود لنگ لنگان راه می رفت.
داستان جالب عروس بد صفت و مادر شوهر
عاقبت دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!
داستان گاندی و لنگه کفش
گاندی لنگه دیگر کفشش را از پای درآورد و آن را در مقابل دیدگان حیرت زده اطرافیان طوری به عقب پرتاب کرد که نزدیک لنگه کفش قبلی افتاد.
داستان زیبا دوست دارید بعد از مرگ درباره شما چی بگن
خانواده ها و دوستان در حال عزاداری در غم از دست دادن شما هستند دوست دارین وقتی دارن از کنار جنازه راه می رن در مورد شما چی بگن؟
داستان زیبای دیوانه تر از بهلول
بهلول به هارون گفت : فریب زن نخور مزاحم صیاد نشو ولی هارون قبول ننمود . صیاد را صدا زد و به او گفت : ماهی نر است یا ماده ؟
حکایت مرد زاهد و ریا کاری
پسر با شنیدن شرح ریا کاری پدر به او گفت: پدر جان! نمازت را نیز قضا کن که چیزی نکردی که به کار آید !
داستان زیبا قدرت حافظه
چون به زندگی ام می اندیشم, به جوانی ام, به زیبایی ای که در آینه می دیدم, و به مردی که دوستش داشتم. خداوند بی رحم است که قدرت حافظه را به انسان بخشیده است.
داستان جذاب ملاقات بهلول با مردگان
بهلول جواب داد : به دیدن اشخاصی آمده ام که نه غیبت مردم را می نمایند و نه از من توقعی دارند و نه من را اذیت و آزار می دهند .
ماجرای خانم مربی و چکمه ها !
مربی که دیگه خون خونشو میخورد سعی کرد خونسردی خودش رو حفظ کنه و دوباره این بوتهایی رو که به پای این بچه نمیرفت به پای اون کرد.
داستان زیبای پهلوان رَضو
پهلوان رَضو با فریادی بلند سعی کرد زنجیر را پاره کند، ولی زنجیر پاره نشد.
داستان کوتاه قلب زنان جهان را می چرخاند
شما نابغه اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید، چون زن ها واقعا" حیرت انگیزند.
حکایت جالب چو من آیم او رود !
پرسید: «مرکزت کجاست؟/گفت: «چشم.»/گفت: «با حیا یک جا هستید؟»/گفت: «چون من داخل شوم، حیا خارج می شود.»
داستان کوتاه در اسارت ابلیس
ابلیس گفت : اگر کمکم کنی که این ریسمان های پاره را گره زنم، خطای تو را به حساب دیگران می گذارم.
داستان زیبا ، در جستجوی معدن الماس
کشاورز تصمیم گرفت برای کشف معدنی الماس به آنجا برود. بنابراین زن و فرزندانش را به دوستی سپرد و مزرعه اش را فروخت و عازم سفر شد .
حکایت جالب در سختی چه کسی زنده می ماند
ديدند قوى مرده ، ولى ضعيف زنده مانده است ، مردم در اين مورد تعجب نمودند كه چرا قوى مرده است ؟!
داستان جالب ، فقط انتخاب کنید!
اما هر چه لحظات بیشتری سپری می شد ناشکیبایی او از اینکه می دید پیشخدمت ها کوچکترین توجهی به او ندارند، شدت گرفت .
داستان کوتاه حسادت لاک پشت به رقص هزارپا
هزارپا وقتی به رقص می پرداخت تمام جانوران جنگل از هر سو به گرد او جمع می شدند تا رقص او را تحسین کنند به جز لاک پشت.
داستان سه پرسش سقراط در مورد شایعه
روزی فیلسوف بزرگی که از آشنایان سقراط بود،با هیجان نزد او آمد و گفت:سقراط میدانی راجع به یکی ازشاگردانت چه شنیده ام؟
نمایش خبرهای بیشتر
تمامی حقوق این سایت متعلق به پایگاه اطلاع رسانی شبنم می باشد. استفاده از مطالب سایت با ذکر منبع بلامانع است.
ShabnamNews.com All rights reserved 2014 ©